تبليغاتX
تا بی نهایت عشق
تا بی نهایت عشق
دلتنگیهای آشنا در غربت جاده های سپید
اثر جديد آقاي گل پير شاعر تواناي كشور

مشاهده طرح جلد در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 88/07/05 توسط سایه امید (باران ) |
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند

شاعر : ناشناس

نوشته شده در تاريخ 87/10/01 توسط سایه امید (باران ) |
چه بوی بهاری برون می تراود
ز بس عشوه در کار بلبل نموده
گل ناز و سوسن
دل من به حال دل کوچک بلبل بینوا سوخته است
همچو من لب گشاده است
و تحریر در نای خود می زند
بال بسته است و سر اوفتاده است
و تقریر هیهای خودمی زند:
کاش من هم تو بودم
که اینگونه زیبایی و دلفریبی و
کاش تو مال من بودی
از دست دوران نمی دادمت
بعد ده روز
اینک که من می سرایم
کرشمه نکن
ناز بس کن
بیا مال من باش و
دیگر نباشی به دنیا و ...
بلبل بدین آرزوها و منت کشی ها است مشغول و لیکن
چه بوی بهاری برون می تراود

شاعر: باران


نوشته شده در تاريخ 87/03/06 توسط سایه امید (باران ) |
دلتنگ شدم که عشق معنا بشود
این قصر خراب تا ثریا برود
دلتنگ شدم که آب را دریابم
کز دامن کوه تا به دریا بدود

شاعر : باران

نوشته شده در تاريخ 87/01/26 توسط سایه امید (باران ) |
دل به عزم سفر می گذارم
کوچه را بی خبر می گذارم
خانه را آب و جارو که کردم
عشق را پشت در می گذارم
می روم – گرچه با پای خسته
- جاده را پشت سر می گذارم
و پس از خود برای شماها
تحفه ای مختصر می گذارم
زندگی هیچ منهای هیچ است
من، کمی بیشتر می گذارم

شاعر : غم

نوشته شده در تاريخ 87/01/26 توسط سایه امید (باران ) |
مگو با من که دست از این جنون سرخ بردارم
که بر دوش کبود خاطرات خویش آوارم
مخواه از من تمام من در این هنگامه ابری
دل ساحل نشینم را به دست خویش بسپارم
بیا دست خیالم را پر از راز نگاهت کن
بخواهی یا نخواهی من همیشه دوستت دارم

شاعر : ناشناس

 

نوشته شده در تاريخ 87/01/26 توسط سایه امید (باران ) |
سلام من به تو ای بهتر از ترنج و اقاقی
درون سینه من مانده عطر یاد تو باقی
به یاد مانده ترا ابتدای راه من و تو
همان نخست کلام و نخست چشم تلاقی
به یاد مانده چه ساعت کنار من تو نشستی
میان برف و سپیدار، در کنار اجاقی
که سوخت، مُرد، گنه بود آفتابی رویش
و کورسوی چراغی  که مانده زان همه باقی
و آشنای قدیمی پل عراق سپیدی است
از آن همه گذر ناگذیر ساغر و ساقی
و نام تو ست به لبهای من هنوز هنوز است
و هیچ چیز نماند از تو جز عذاب فراقی

شاعر : باران

نوشته شده در تاريخ 86/12/01 توسط سایه امید (باران ) |
اینم یه شعر از خودم

بیچاره دلم هزار رنگ است
دیوانه و گیج و مست و منگ است
اینگونه نبین که مثل آهوست
پایش برسد بسی پلنگ است
هر آیه که می دهد نشانم
تصویر گر غمی قشنگ است
یک غم به درازنای تاریخ
حجمی به بزرگی نهنگ است
عمقی که ندارد انتهایی
پایی که بزیر خویش لنگ است
هر جا به تبسمی غزل گفت
افسوس زبان دل جفنگ است
ای تیر نشین بر این دل من
او دشمن دوستت تفنگ است
دیروز تو را نشانه می رفت
امروز خودش اسیر جنگ است
زنگار دلم زدودنی نیست
این آینه مستحق سنگ است
تنگ آمده ام هزار فریاد
فریاد دلم که سخت تنگ است

                                 شاعر: باران

نوشته شده در تاريخ 86/08/10 توسط سایه امید (باران ) |
برید به پروین (هامون )... فونت بگیرین.

نوشته شده در تاريخ 86/08/08 توسط سایه امید (باران ) |

دوست دارم گوشه ای در آسمان
خاصه پهلوی خدای مهربان
بنگرم دیوانگی های تو را
خیره گی ها ، تیره گی های تو را
...
می توانی یک نظر بالا کنی
تا دو چشم خسته ام دریا کنی
 می توانی بیش از اینها مست مست
بشکنی از من دل زیبا پرست
میتوانم بی صدا باران کنم
ذره ذره تا فدایت جان کنم
...


شاعر :  باران 

نوشته شده در تاريخ 86/07/24 توسط سایه امید (باران ) |
Blog Skin